معرفتی نو


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

حافظ در مورد عرفان خود مى‏فرماید:

 

روزگارى است كه سوداى بتان دین من است

 غم این كار نشاط دل غمگین من است

 دیدن روى تو را دیده‏ى جان‏بین باید

 دین كجا مرتبه‏ى چشم جهان‏بین من است

 تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن كرد

 خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

 دولت فقر خدایا به من ارزانى دار

 كین كرامت سبب حشمت و تمكین من است

و ما در این شعر چنین گفته‏ایم:

 عشق و مستى و صفا با همگان دین من است

 درد و رنج ضعفا در دل غمگین من است

 آن كه بیند سر و روى تو به پنهان و عیان

 دیده‏ى شوخ من و جام جهان‏بین من است

 یار من در همه عالم به همه ارض و سما

 چلچراغى است كز آن پرتو پروین من است

 سربه‏سر جمله زوایاى وجودم همه دم

 آیت عشق و همین مایه‏ى تحسین من است

 من گذشتم ز سَرِ فقر و شدم عاشق تو

 عشق تو حشمت من، مایه‏ى تمكین من است

 

در نخستین غزل دیوان حافظ، وی تمناى شراب عشق دارد و از مشكلات راه سخن می گوید و از خون‏ریزى جعد مشكین یار برآشفته می شود چنان‏كه مى‏فرماید:

 

ألا یا أیّها السّاقى أدر كأسا وناوِلها

 كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل‏ها

 به بوى نافه‏اى كآخر صبا ز آن طرّه بگشاید

 ز تاب جعد مشكینش چه خون افتاد در دل‏ها

 مرا در منزل جانان، چه امن عیش، چون هر دم

 جرس فریاد مى‏دارد كه بر بندید محمل‏ها

او براى خمارى دل خویش گوش هوش به خلق مى‏دهد و كسوت موعظه مى‏پوشد كه از پیر دست برمدار؛ چون او تنها آگاه راه است و بدون دلدار خویش، به گردابى دل نمى‏دهد كه دریا از تاریكى و موج خالى نیست و از بدنامى‏ها استقبال نمى‏كند؛ اگرچه ترس از دست رفتن نام نیك و مقام شیخى خویش بر او چیره است و دنیا براى او بار تعلق است نه چهره‏ى شهود آن یار هر جایى؛ همان‏طور كه باز مى‏فرماید:

 به مى‏سجّاده رنگین كن گرت پیر مغان گوید

 كه سالك بى‏خبر نبود ز راه و رسم منزل‏ها

 شب تاریك و بیم موج و گردابى چنین هایل

 كجا دانند حال ما سبك‏باران ساحل‏ها

 همه كارم ز خودكامى به بدنامى كشید آخر

 نهان كى ماند آن رازى كزو سازند محفل‏ها

 حضورى گر همى خواهى از او غایب مشو حافظ

 متى ما تلق من تهوى دَع الدّنیا و أَهملها

به عكس این شعر كه نسیم یقظه در آن است و نه تنها به شكوه نمى‏گراید، بلكه با این زخم‏ها و زخمه‏هاست كه زنده و سرخوش است و مشكلى نمى‏شناسد؛ چنان‏كه این معنا در استقبال غزل نخست جناب حافظ، چنین آورده‏ایم:

 من آن رندم كه مى‏دانم همه زیر و بم دل‏ها

 كه با رندى چه خوش طى كرده‏ام یكباره منزل‏ها

 صبا و نافه و بویش بود یك طره‏ى موى‏ام

 جهان ظاهر شد از من، تو چه مى‏گویى ز مشكل‏ها

 سراسر دلبران‏اند در برِ ما واله و حیران

  كه دل شد سینه‏ى سینا، هم از ما جمله حاصل‏ها

 نگار دل‏ربایم خوش گرفت از رخ نقاب آخر

 عیان، شور و شر از ما شد، هم از ما این شمایل‏ها

 مرا منزل بود امن و به دل عیش و طرب هر دم

 جرس در راه ما كى رانده ناهنگام محمل‏ها

 شب‏ام روز است و دورم از هراس موج و گردابى

 شد از ما موج این دریا، هم از دل رام ساحل‏ها

 

محبوبان بزم الهى چنان در عشق جوان‏اند و سینه‏اى گسترده دارند كه هیچ پیر عشق آزموده‏اى در مستى به آنان نمى‏رسد. یار براى آنان بى‏پرده است، و در منزل امن معشوق مأوا دارند. نه رؤیاى بدنامى مى‏بینند و نه در بند شهره‏ى نام‏اند و نه سیماى عیش و طرب خود را به سحر مى‏گذارند كه نوش آنان دایمى و دولت ایشان ابدى است. بر هر امر كلان آگاه هستند و كارى بر آنان به غفلت هجوم نمى‏آورد و طبیعت در دست فرمان آنان است كه كارپردازى دارد و حادثه‏ى ناگهانى براى آنان نیست. دل دریایى ایشان آرامشى همواره دارد كه هیچ گاه ناآرام نمى‏گردد و دل‏آرامى همیشگى دارند كه از ایشان جدایى ندارد و پیوستگى آن نیز به عشق است. این درهم‏آمیختگى عاشقانه آنان را به گرماى صفایى مى‏رساند كه چیزى جز نیكویى و شیرینى نمى‏چشند كه چنین مى‏سرایند:

 رها از دلق و سجاده زدم با دلبرم باده

 به‏دور از چشم هر سالك، جدا از جمعِ غافل‏ها

 چه جاى كام و خودكامى، چه باك از نام و بدنامى

 كه نقش دل ز روى من دهد رونق به محفل‏ها

 دم من از نىِ هستى نواى آفرین دارد

 نفیر ناى‏ام آدم را به رقص آرد چو بسمل‏ها

 بود موجودى‏ام عشق و مرام و مذهب‏ام عشق است

 ابد را در ازل دیدم به‏دور از چشم عاقل‏ها

 حضور و غیبتم باشد به ذات حق تماشاگر

 نكو كى شكوه‏اى دارد، أدر كأسا وناولها

 

اولیاى الهى و محبوبان واقعى از هستى شروع مى‏كنند و در لحظه‏اى تا بالاى هستى و بلنداى حق تعالى سیر مى‏كنند و بهشت و جهنم را با قدم گذاشتن بر خاك ناسوتى مى‏بینند و از كسى و چیزى طلبى ندارند. آنان همه‏ى دارایى‏هایى كه حق در اختیارشان گذاشته است به دنیا و آخرت و جن و ملایك و هر آن‏چه هست به حق تعالى مى‏سپارند تا جلا یابند؛ ولى باز این كردار را مى‏یابند و فیض حق را به خود مى‏گیرند و به عالم، فیض مى‏رسانند:

 

جلوه‏ى ذات و صفات و چهره‏ى اسما علىعلیه‏السلام است

 مُظهِر و مَظهَر همى باشد بَرِ انسان، علىعلیه‏السلام

 لطف و قهر و وصل و فصل و نار و نورِ كاینات

 باشد او، او بوده رحمان، بر همه غفران علىعلیه‏السلام

 او همه، او بى‏همه، از جا و بى‏جا برتر اوست

 آن كه هستم بهر او خود واله و حیران علىعلیه‏السلام

 آدم و شیث نبى، داود و ابراهیم و هود

 یونس و یعقوب و موسى، عیسىِ عمران علىعلیه‏السلام

 هرچه در عالم به ما شد، جمله از عنوان اوست

 رونق عالم از او شد، بر همه سامان علىعلیه‏السلام

 

اولیاى مخلَص الهى راه‏نمایان واقعى انسان‏ها به سوى خداوند هستند. آنان به مسیرهاى دایمى و ثابت آگاه‏تر هستند تا مسیرهاى ناپایدار. از همین روست كه شناخت امور متغیر و دنیایى كه سیل ظاهر و باد هوا آن را تغییر مى‏دهد، در نظرشان هیچ نمى‏آید و هر لحظه در پى رؤیت و دیدار حق‏اند و چون از حق به سوى خلق مى‏آیند، اشتباه و خطا ندارند؛ ولى همین نزول از كل به جزء و اندیشیدن در مورد امور جزیى براى آنان هم‏چون یافت كل است. از این‏رو، حضرت امیرمؤمنان علیه‏السلام مى‏فرماید: من به راه‏هاى آسمان آگاه‏تر هستم تا به راه‏هاى زمین: «فلأنا بطرق السماء أعلم بطرق الأرض». برترى در شناسایى راه‏هاى آسمان به لسان خلق است و كل و جزء براى ایشان یكسان است:

 

على علیه‏السلام بود رخ هستى، علىعلیه‏السلام نگارش حق

 على علیه‏السلام بود همه ساحل، علىعلیه‏السلام بود دریا

 على علیه‏السلام جمال حقیقت، علىعلیه‏السلام كمال عشق

 على علیه‏السلام بود همه پاكى، وقار هر رعنا

 على علیه‏السلام بود دل و ایمان و عشق و عرفانم

 على علیه‏السلام بود ره و مقصد، به وصف أو أدْنى

 على علیه‏السلام بود شه شاهان، جهان‏گشا چون حق

 به بزم عشق و صفا شد على علیه‏السلام به حق شیدا

 




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کسب درآمد با فروش و بازاریابی فایل



فال انبیاء


آیه قرآن تصادفی
زیارت عاشورا
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic