معرفتی نو

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


غزلى با ردیف «حق»، نیز حق گویى از حق را با حق مطلب آورده است:

 

 جرم من این شد كه گویم سر به سر اسرار «حق»

 كى به دل باكى، سرم گر هم رود بر دار «حق»!

 سربه‏سر ذرات هستى چهره چهره روى اوست

 دل به دریا مى‏زنم، گویم منم تكرار «حق»

 

 جمله عالم «حق» بود، «حق» خود خدایى مى‏كند

 دیده وا كن بر رخ هستى، پىِ دیدار «حق»

 آفرین بر هر دو چشم مست عارف‏سوز او

 رغبتى در دل نهاد و شد دلم بیدار «حق»

 كى نكو در بند ایمان است و كى در بند كفر؟!

 هرچه باشد «حق» بود، من كى كنم انكار «حق»

 

و غزلى كه از غربت دل مى‏گوید:

 غرق غرورم اى مه، در قرب غربت دل

 اى مونس دل من، اى دلرباى كامل

 دریاى لطف تو دوست، ساحل به خود ندیده

 تا غرق آن وجودم، دل رفته هم ز ساحل

 آشفته گشته جانم از هیبت وجودت

 حیرت بلاى من شد با آن كه جان شده دل!

 

باز هم سخن از یار است، از همان خلوت‏نشین سِرّ وجود:

 

 اى خلوتى سِرّ وجودم بنما رخ!

 شاید برود از دل من چیرگى غم

 من سرّ و خفا را ز لب یار گزیدم

 مَحْقِ ازلى برده لب از طَمْسُ و دل از دَمْ

 گر زنده كند روى تو دل‏هاى پریشان

 من كشته شوم از رخ زیباى تو هر دم

 

و اما عشق كه تنها از این زبان شنیدنى است:

 

 عشق ازلى سایه چو زد بر سر عالم

 عالم همه شد پرتوى از چهره‏ى آدم

 هر ذره كه بینى به نظر خانه‏ى چشمت

 رمزى است از آن مه، به ملاقات جهان هم

 

و نیز غزل عارفانه‏ى دیگرى از این دیوان:

 

 دلبرا، چهره‏ى لطف تو مرا داده بیان

 جلوه از فیض ازل داده به صد چهره عیان

 مظهر حسن توام بر در دربار وجود

 ذره‏ها در دل خود، باز مرا كرده نشان

 سوز و درد و محن و هجر و پریشانى من

 از دل غمزده‏ام كم نشود، نكته مخوان

 كم نمى‏گردد از این آتش دل، زردى روى

 عجب از درد محبت كه شده سِرّ نهان

 

این نوشتار را با غزل زیر كه رنگ و رویى دیگر دارد پایان مى‏دهم:

 

 هر دوره‏اى، زمانى، باشد به رنگ و رویى

 هر كس درون جانش، رو كرده خُلق و خویى

 دل در پى حیاتش، شیدا شده است و واله

 هر چهره نقش و رویى، دارد ز چشم و مویى

 هر تن درون نفس و نفس است در جهانى

 هر سینه در هوایى، هر دیده شد به‏سویى

 گه بر فراز هستى، گه در حضیض یك دل

 گه در سكوت كامل، گه شد به گفت و گویى

 راز نكو نگه دار، اى دلبر دل‏آرام!

 سوداى «حق»پرستى با ناكسان مگویى

 

***

یكى از شاعران بنام عرفان كه به «لسان الغیب»، «ترجمان الاسرار» و «طوطى گویاى اسرار» شهره است، خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازى است. عارفى كه دیده‏ى دلش به نور یقظه روشن شده است.

حافظ، نفوذ كلامى بس شگرف و قبول خاطرى عام دارد كه همه‏ى مردم ایران زمین و بسیارى از مردم جهان به او اقبال دارند و آموزه‏هاى دیوان وى دل و جان همگان از مردم را پر نموده است و مردم ما بسیارى از عقاید و باورهاى خود را بر اساس داده‏هاى اشعار وى هماهنگ ساخته‏اند.

حافظ گرایش بسیارى به علوم بلاغى داشته و در اشعار وى دقایق بلاغت بسیار به كار رفته و در واقع وى یافته‏هاى عرفانى خویش را در قالب شعرى كه بر ساخت آن تعمد داشته ارایه مى‏داده و در این راه از علم بلاغت یارى بسیارى گرفته و وى بسیار در بند مناسبات لفظى و نازك‏اندیشى‏هاى بلاغى بوده است.

حافظ در هر بیت از غزل‏هاى خود معنایى جدید را با خواننده در میان مى‏گزارد و چنین نیست كه وى از ابتدا تا پایان غزلى از خود، یك معنا را پى بگیرد و هر غزل وى معنا و مضمون بسیارى را در خود جاى داده و همین امر آن را براى تفأل و رسم فال‏گشایى كه مردم آن را یافت روزنى به جهان غیب مى‏دانند مناسب ساخته است.

اندیشه‏ى حافظ ریشه در آموزه‏ها و عرفان شیخ اكبر؛ ابن عربى دارد و بسیارى از گزاره‏هاى عرفانى ابن عربى در دیوان حافظ منعكس شده است.

عرفان حافظ همانند عرفان شیخ، عرفان محبى است و وى توانسته به بیان ظرایف سلوك و عرفان به زبان عارفى محبى و در دیدگاه وى بپردازد. تفاوت میان عرفان محبى و عرفان محبوبى در غزل «دولت عشق» كه در نقد و استقبال غزل زیر آمده، خود را بیش‏تر نشان مى‏دهد. جناب حافظ ؛ در توصیف عرفان خود چنین مى‏فرماید:

 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

 كه به پیمانه كشى شهره شدم روز الست

 من همان دم كه وضو ساختم از چشمه‏ى عشق

 چار تكبیر زدم یكسره بر هرچه كه هست

 مى بده تا دهمت آگهى از سرّ قضا

 كه به روى كه شدم عاشق و از بوى كه مست؟

 كمر كوه كم است از كمر مور این‏جا

 ناامید از در رحمت مشو اى باده‏پرست

 به‏جز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد

 زیر این طارم فیروزه كسى خوش ننشست

 جان فداى دهنش باد كه در باغ نظر

 چمن‏آراى جهان خوش‏تر ازین غنچه نبست

 حافظ از دولت عشق تو سلیمانى شد

 یعنى از وصل تواش نیست به‏جز باد به دست

استقبال سروده‏ى یاد شده را در غزل «دولت عشق» چنین آورده‏ایم:

 دل‏خرابم همه دم از قد و بالاى تو مست

 كه شدم شهره به دل‏دادگى از روز الست

 دیده را باز گرفتم ز نگاهت، گفتم

 دیده و چهره چه باشد كه دل از هر دو گسست

 خوش گذشتم ز وضو بر سر آن چشمه‏ى عشق

 چون گرفت از من شوریده همه هرچه كه هست

 او همه آگهى از سِرّ قضا مى‏دهدم

 عاشق ذات تو را جام مى و باده شكست

 ما نخواهیم قضا و قدر از طالع خویش

 چون گذشتیم خود از چهره و از چهره‏پرست

 زیر این طارم فیروزه به مستى خوش باش

 كام دل بُرد هر آن كس كه به نزد تو نشست

 غنچه‏اش را به لب آوردم و رفتم ز وجود

 بگشودم در این باب هر آن بند كه بست

 دولت عشق و سلیمانى حافظ چه بود؟!

 در دلم نیست به‏جز رشته‏ى وصل تو به دست

 بوده‏ام آن‏چه كه او بوده، شدم هستى هست

 رفته‏ام از سر هستى، به بلندى و به پست

 ذات پاكش به نظر كشت مرا در پى عشق

 نازم آن تیر نظر را كه رها شد از شست

 شد نكو فانى آن ذات و بقاى سر و سِرّ

 دلم از نقش دو عالم به همین دیده برست

 




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کسب درآمد با فروش و بازاریابی فایل



فال انبیاء


آیه قرآن تصادفی
زیارت عاشورا
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات