معرفتی نو

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


دلم دریا دریا تیغ مى‏نوشد و وادى وادى بلا مى‏پیماید و داغ داغ هجر، پنجه‏ى خون بر آن مى‏كشد. او اسیر آن غارتى شده است كه امان نمى‏دهد. اما نه ریبى رباینده دارد و نه ریایى آلاینده. اگر فنا بر آن چیره است، رنگ بقا هم دارد. بازار عشق آن رونق دارد و دیده‏ى آن همواره محو رخ یار است. لقایش را رؤیت برده و عطاهایش را گذاشته‏ام. مغناطیس عشق، بنطاسیاى ذهن و ژرفاى سِرّم را به دلبر سپرده است. نه من مى‏توانم بگویم و نه ما:

 

سِرّ من سوداى تو، ذكر ضمیرم بوده «هو»

 اهرمن بسته ز جانم رخت و رفته بى‏صدا

 داده‏ام نقد وجودم را همه در راه عشق

 عاشقم جانا، مگو هستى ز محنت‏ها رها

 سربه‏سر دارم تمناى وصالت، ماه من!

 یار من باش اى مهین دلبر، به هر كس، هر كجا

 شد وجود فانى‏ام باقى به الطاف تو دوست

 چهره در چهره تویى در ما، تویى عین لقا

 از لقایت شد نكو دور از سر دنیا و دین

 در برت اى نازنین دلبر، كجا غیرى روا

 

صفا كه به تبسم مى‏آید، خنده بر غنچه‏ى لب تو مى‏بینم. وقتى آهنگ وفا مى‏نمایم، ترنم توست كه مرا مى‏خواند. نغمه‏هاى زیر و بم تو از نواى هر نایى شنیدنى است. طراوت موسیقاى كمال تو، پر از وقار جلال است. در نگاه تو هیچ بمى نیست كه زیر نداشته باشد. وقتى نقاب مى‏افكنى من وصول یافته‏ام. هنگامى در كنارم مى‏نشینى كه من در سجده‏ام. با من چه كردى كه عرش تو فرش زیر پاى من است. در فضاى من جز هواى تو نیست. وقتى تو را مى‏بینم رقص از من است كه به حركت مى‏آید. من تو را با همه‏ى عریانى‏ات چشیده‏ام. من تمامى پیكر ماه سیماى تو را نه در چشمه‏ى نمود، بلكه در آسمان وجود مجسد تو كه برهنگى‏ات را پروایى ندارى، نه به تماشا نشسته‏ام كه آن را تنگ در آغوش گرفته‏ام:

 

ز بس كه غمزه بدیدم ز دلبر زیبا

 بگشته یكسره جانم هوایى گل‏ها

 به خال كنج لبت چشم و دل چه خوش دادم

 گرفتم آن لب لعلت نگار بى‏پروا

 هماره كُشته‏ى عشقت فتاده در هامون

 خوش آن كه كُشته شود در سراى تو، رعنا

 نظر به گوشه‏ى چشمى نمودم آهسته

 چو دیدم آن همه عاشق كه صف به صف یك‏جا

 فداى آن قد و قامت، قیامتت برپاست

 بدیدم‏ات مه رعنا به صد بَر و بالا

 همه ظرافت و زیبایى‏ام ز حسن توست

 ز لطف دلبرى‏ات گشته چشم و دل بینا

 چه خوش بود كه به روى مه تو رقصیدن

 انیس دیده شدن نزد یار بى‏همتا

 نگاه آن قد و بالا مرا هوایى كرد

 رمیده دل ز خود و سینه داردم غوغا

 نصیب عشق من از تو نبوده جز ذاتت

 كه ناید از سر عشقت جز آن دگر بر ما

همان روز كه متولد شدم، با دستانت، مرا شراب سرخ وحدت نوشیدى و از جامت با آب جاودانگى سیراب نمودى و سرم را به شمشیرى مست حواله دادى:

 

چه سازم كه با مى شدم زنده باز

 چو با مى بمیرم بیابم بقا

 ازل، جام ما پر نموده ز مى

 ابد پر نموده ز مى جان ما

 ز روز ازل شد نكو مِى‏پرست

 مگو تا ابد مِـى‏پرستى چرا؟!

 

آخر این كه دام ولایت تو، صید دل در شبكه‏ى زیبارخان است. مه‏وشان فرخنده براى كسى كه سیاحتِ مَرغزار ولایت تو كند خجسته باد.

در ادامه برخى از ابیات غزلیات «كلیات دیوان نكو» مى‏آید تا خواننده با فضاى كلى غزلیات این دیوان آشنایى اجمالى داشته باشد:

 من مظهر آن نگار بى‏پیرهنم

 آن مه كه كند به دیده جان را سودا

 هر حسن كه هست بر جبین هستى

 نقشى است ز تو نقشگر بس والا

***

 بوده عالم سربه‏سر لطف و درستى و صفا

 رحم و انصاف و مروت، خیر و خوبى و رضا

 این نظام احسن و آن حُسن روح‏افزاى خَلق

 جلوه‏اى هست از جمال دلبر دیر آشنا

 در دو عالم هرچه باشد خود سراسر حسن توست

 شد ظهور تو به عالم، چهره چهره از بقا

***

 بى‏خبر از همگان بوده و هستم تنها

 فارغ از خلق دورو مانده و دور از تن‏ها

 آن كه جان و دل ما را بربوده «حق» است

«حق» به دل خانه گزیند، نه به هر گونه سرا

 

***

 زاهدا تسبیح صد دانه اگر دارى به دست

 از خم گیسوى آن مه كى توان آسان برست

 گر تو هر دم در پى سودى و سوداى ثواب

 ما خراب دوست گشتیم و به پایش دل نشست

***

 فارغ از هر دو جهانم، به گل روى تو دوست

 بى‏خبر از همگانم، به گل روى تو دوست

 آه من گر نَبُرد بند دو عالم، هیچ‏ام

 چون به ذات تو عیانم، به گل روى تو دوست

***

 لطف ازلى علت عصیان جهان است

 طغیان و گناه همگان جمله از آن است

 گر بار گناهم نبود عفو تو گو چیست؟

 بد كرده‏ام و كرده‏ى من سرّ نهان است

 گر دست دهد همت عالم به همه عمر

 سازم گنهى را كه فراتر ز گمان است

 ننهاده در این ره قدم این نكته چه داند؟

 سرّ ازلى هم نَفَس خلوتیان است

 با آن كه همه مذهب عشق از تو نكو یافت

 درس و هنرى نیست كه بى بهره از آن است

***

 مرد خدا هماره رها از هوا بود

 حق‏بین و حق‏طلب و كیمیا بود

 یارش بود خدا و نمودش همه خداست

 فانى به «حق» و باز به «حق» در بقا بود

 «حق» بیند و برود خود به راه او

 ذكرش وصال حضرت «حق» در دعا بود

 مردان «حق» ببین همه یك دل به هر لباس

 كى كارشان به خدعه و ریب و ریا بود

 مرد خدا به عشق خدا قائم است و بس

 همواره پا به‏جا به امید خدا بود

 منظور كلِ خلقت از آن عشق لم یزل

 همواره صدق و خوبى اهل وفا بود

 

غزل «خم وحدت» كه در عین سادگى از پیچیدگى مفاهیم نیز خبر مى‏دهد:

 

 هر ذره به رقص آمده از شوق وجود

 سودا به‏جز از عشق بگو چیست؟ چه سود؟

 آن كیست كه در سایه‏ى زلفش همه دم

 خفته همواره بسى دلشده‏ى شوخ و حسود

 بى‏پرده اگر بگویم این پرده هم اوست

 ما رنگ نداریم چه سرخ و چه كبود

 




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کسب درآمد با فروش و بازاریابی فایل



فال انبیاء


آیه قرآن تصادفی
زیارت عاشورا
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic