معرفتی نو



تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

اشعار:

«كلیات دیوان نكو» عنوان مجموعه‏هاى شعرى حضرت آیت اللّه‏ العظمى نكونام (مد ظله العالى) است كه در ده جلد و در تمامى قالب‏هاى شعر فارسى اعم از غزل، قصیده، مثنوى، رباعى و دوبیتى است.

این مجموعه‏ى شعرى بى‏نظیر كه تاكنون به بیش از سى‏هزار بیت رسیده است مربوط به دوران كودكى و جوانى تا به امروز است و در طول زمان سروده شده و حكایت خاطره‏هاى تمامى آن زمان‏هاست. معظم‏له در چگونگى جوشش شعر در ضمیر نورانى خویش مى‏نویسند: «در ابتداى دوران كودكى، در هر گذرگاهى كه خود را مشاهده مى‏كردم، با تمام دیده‏هاى مختلف، تنها دیده‏ام بر چشم كسى مى‏افتاد كه همیشه و در هر رؤیتى آن جناب را دیده بودم و آن حضرت را در شعرهاى خود با عنوان «شاهد هرجایى» و «لوده‏ى مست» آورده‏ام.

با آن كه ظاهرى نسبتا آرام داشتم، ولى باطنى بس ناآرام و روحى انباشته از تپش و دلى دردآلود را با خود یدك مى‏كشیدم كه جانم را هر لحظه غم‏بارتر مى‏ساخت. بى‏آن كه بدانم چیستم و كیستم، همیشه در خود، غرق و از خود بریده و بى‏خود و همراه خود سیرى را دنبال مى‏كردم كه گویى از پیش برایم طراحى گردیده است.

نه مجبور بودم و نه مختار؛ نه دیوانه و نه هوشیار؛ دل‏باخته‏اى بیدار و دلداده‏اى بیمار و شیدایى بى‏قرار بودم كه گویى خمارى خواب و سستى بیدارى او را حیران و خواب‏آلود و ناآرام ساخته است.

با آن كه خود را بیش‏تر در مسجد و مدرسه مى‏یافتم؛ ولى هرگز دل در این دو نداشتم و گویى كه دل هوایى بود و یكسر هواى یار را داشت و با آن كه همیشه بر سر هر گذر او را مى‏دیدم گویى هرگز او را ندیده و از او تنها حكایتى شنیده و یا نشانى داشته‏ام. گاهى من او را دنبال مى‏كردم و زمانى او مرا، و بى‏آن كه حضورش مرا آرام سازد، هجرانش مرا به راه مى‏كشاند و با آن كه سوز و دردى فراوان بر دل داشتم كه این اشعار بیش‏تر حكایت آن دردها و رنج‏هاست، هرگز دم نمى‏زدم و آن‏چه بر من مى‏گذشت در درون پیچیده‏ى خود پنهان مى‏ساختم؛ چنان كه گویى خوف از عنوان و هراس از عیانش داشتم.

غوغاى باطن و حوادث زندگى ظاهر، چنان دست به دست یك‏دیگر مى‏داد كه گویى تمام حوادث باطن و مسایل ظاهر براى تیزى و تندى و آبدیده ساختن من با یك‏دیگر هم‏پیمان گشته‏اند.

از مسجد به مدرسه و از مدرسه به مسجد و از خانقاه به كلیسا و از كلیسا به دیر و بت‏خانه و از هر جا و بى‏جا كه قدرت بیان و مصلحت عنوانش را ندارم، و از خانه‏اى به خانه‏اى و از سقفى به سقفى چنان در سیر و سلوك و در رنج و اضطراب بودم كه گویى تمامى براى من زندانى بیش نمى‏بود و براى گریز از تمام آن‏ها مى‏كوشیدم تا پر كشم و از دیار یارى ناآشنا خبرى یابم و از آن یار بى‏قرار اثرى پیدا كنم و خود را به هر شكلى راهى آن دیار و یار سازم.

البته، هرچه از این سوز و هجر بگویم هرچند به زبان شعر باشد چیزى از كشیده‏ها و دیده‏هایم بازگو نمى‏شود و تمام باطنم در لایه‏اى از ابهام هرچه بیش‏تر پنهان باقى مى‏ماند؛ زیرا آن كودك پرخاطره و آن یتیم آواره، با آن پیچیدگى باطن، در هیچ لفظ و قول و شكل و قالبى جاى نمى‏گیرد و دهان، اندازه‏اى براى بازگویى آن ندارد.

در خواب و بیدارى، ناآگاه و آگاه، در حال هوش و نوش، آن‏چه لازم بود بر من عبور داده مى‏شد تا جایى كه هرگز دلم آرام نگرفت و جان لبریز از محبت آن دلبر سیر نگشت؛ به‏طورى كه دیدم عاشقم و عشق او مرا بیدار مى‏دارد و چشمم را فراوان چشمه‏سار مى‏سازد و دهانم را با ذایقه‏ى آن خوش مى‏دارد و نوایم را با ترنّمى نو آشنا مى‏سازد و او را در خود چنان دیدم و احساسى یافتم كه هرگز تا امروز لحظه‏اى سستى و سردى در وجودم رخنه نكرده است.

در این دوران بود كه شعر در من جوشیدن گرفت و بى‏آن كه در پى یافتن آرایه‏هاى ادبى و در بند فنون شعرى و حسن آراستگى و تركیب لفظى باشم، شعر از كودكى هم‏سفرى همیشه همراه من گردید و با زبان شعر چهره‏ى عشق و عاشقى را در لایه‏ى ابهام و پنهان حكایت مى‏كردم و مى‏توان رشحه‏اى از غنج و غمز و دلالى كه معشوق ازل در دلم فرو مى‏ریخت را در آیینه‏ى این اشعار به تماشا نشست. در این‏جا نمونه‏اى از این اصطلاحات را به نثر آورده و برخى از شواهد شعرى دیوان حاضر را در قالب‏هاى مختلف شعرى براى آن مى‏آوریم:

سینه‏ام از غوغاى سهمگین عشقى عالم‏سوز سنگینى مى‏كند و آن را به درد مى‏آورد. به هر كس نگاه مى‏كنم، جز مهر از او بر دلم چیزى نمى‏نشیند. گویى تولایى دارم كه در چهره‏ى معشوق خویش نمى‏تواند تبرا را به رخ آورد. وفا را در طبقى از زلال پاكى به همه تقدیم مى‏دارم؛ چرا كه دلم شیدایى اوست:

 سینه‏اى دارم پر از درد و بلا

 جان فداى عشق و پاكى و صفا

 آتش قهر از دلم رفته برون

 جاى آن بنشانده دل مهر و وفا

 صبغه‏ى این عشق ذاتى را مپرس

 دل به لطف و قهر دلبر شد رضا

 در بر تو بى‏خیالى خفته خوش

 ذات تو زد از قدر مُهر قضا

 دل به تو دادم، به تو دل شد اسیر

 از نواى عشق تو آمد صدا

 

این ماجرا، براى امروز نیست، بلكه نقشى ازلى است. ازلى كه بدون ابد نیست. شیدایى‏ام واقعه‏اى قدیم است كه این و آن و این‏جا و آن‏جا نمى‏شناسد، بلكه بر چاك چاك دلم تا بى‏پایان بى‏كرانه‏ها چاك مى‏افزاید و آن را ریش ریش مى‏نماید، اما هیچ گاه از تازگى و طراوت غنچه‏وار آن نمى‏كاهد:

 

 كردم از روز ازل پاك این دل بس پاك را

 چاك دادم تا ابد این غنچه‏ى پرچاك را

 

یارى دارم حور منظر، دلبرى ماه پیكر كه او را با همین چشم سر دیده‏ام. نه‏تنها ساق و مساق را داشته، بلكه بر بلنداى قامت دوست به نیكى و به سیرى نظر افكنده‏ام و بى‏نهایت براى او سجده آورده‏ام: «یَوْمَ یُكْشَفُ عَنْ سَاقٍ وَیُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ». بارها او را دیده‏ام و بى آن كه مرا به چیزى بخوانند براى او سجده آورده‏ام و هیچ گاه نگاهم را بر جبل طور حواله نداده‏اند، بلكه همواره بر دل خویش بوده است كه نگریسته‏ام بدون آن كه پاره پاره شوم یا به غشوه افتم؛ چرا كه هستى‏ام پیش از این آشفتگى از دست رفته است: «وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَیْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ».

همان زمان:

 بى‏تمثل در دل آمد قامت رعناى دوست

 در نگاهم جلوه‏اش چون ذره كرد افلاك را

* * *

 گفتم فنایم اى مه در طور جلوه‏گاهت

 گفتا فنا رها كن، آماده شو بقا را

 حق پرده‏ها درید از آن ذات آشكارش

 شد هستى دو عالم بشكفته از تجلا

 

این تیرهاى مژگان آن مه‏وش است كه دلم را نشانه مى‏رود و مرا پرده‏دار غیب و آیینه‏دار رمز و رازهاى نهفته و سرّهاى مگوى چهره‏ى بى‏حجاب آن یار هرجایى مى‏نماید:

 

فاش و بى‏پروا بگویم: هر دمى بینم تو را!

 بى‏حجاب و پرده و پندار و گفتار و صدا

* * *

 گفتم كه دیدم آخر، گفتا دوباره بنگر

 گفتم در آیى از در، گفتا كه آشنا را

 

دیده‏ى حق‏بین من جز گُل نمى‏بیند. دستانم جز سوسن‏هاى مست حس نمى‏كند. از دلِ دره‏گونه‏ى ذره‏ها جز صفا نمى‏بویم. خیالم از بهار روى حق خاطره‏انگیز است. هر شور و نوایى كه مى‏شنوم جز از رونق همت دلبرم نیست. در سفره‏ام به‏جز لطف نمى‏نشیند. بغض و نطفه‏ى شیطان را یكى مى‏شناسم. از كسى تیغ قهر ندیده‏ام. خار مغیلان نمى‏دانم. آشنایى جز وحدت حق ندارم. لذّتى كه دارم از وصل است. صبح كرمم را شبى نیست. سحرگاهم دایمى است و پایندگى‏ام را زوالى نیست. شعله‏ى جانم به عشق حق است كه روشناست. روشنایى سرخ فام، به رنگ شفق. دلم خونین است از تیرهایى كه از كمان ابروى ماه فریباى یار بر دیده‏ام فرود مى‏آید. همان یارى كه جمال هستى است:

 

 «هو» در همه جا پیدا، حق در همه جا ظاهر

 افتاده نكو از پا، «هو حق» مددى مولا

 

همتى كه در دل دارم سرّ ازلى دارد؛ آخر پیرم یكى است و آن «على» است و جز عشق «على» ننوشیده‏ام و جز مدح او هرگز بر ذهن و زبان نیاورده‏ام:

 

ولا و حب «على علیه‏السلام » جلوه‏اى ز «حق» دارد

 كه حب او شده در جان دلبران پیدا

 مرام او شده حق و كلام او شد حق

 به‏جز سلام على علیه‏السلام نشنوى تو در نجوا

 مرام او همه «حق» است و او مرامش «حق»

 از اوست عشق و محبت، از اوست نعمت‏ها

 

اوست كه بر تار نمودم پنجه مى‏كشد و پود دلم را موسیقى آهنگین دیدار مى‏نماید. او غنچه‏ى لب پر حرارت و آتشین خود را بر لب‏هاى مست و تشنه‏ام مى‏نهد و پهلوى بلنداى قامت خویش را بر پهلویم مى‏ساید، ولى من عاشقى هستم كه پروا نمى‏داند و طعنه نمى‏شناسد و خود بر طبل رسوایى مى‏كوبد و بر تیغى كه بر حنجرم مى‏نشیند بوسه مى‏آورم:

 

بیا دستم بگیر امشب، لب مستت بنه بر لب

 ز تو لب باشد از من تب، كه من نشناسم از سر پا!

 كجا ما را بود پروا ز سوداى سر افشانى

 بیا سجاده رنگین كن به خون عاشقى رسوا

 به خونى كز جگر ریزد، به آهى كز شرر خیزد

 تواند دل كه بگریزد به هر جایى و هر بى‏جا؟

 

زیبایى حورصفتان جز نعت جمال تو نیست. عشوه‏ى پرى‏چهرگان جز داغ صهباى باده‏هاى جام تو نیست. تنیدگى دل‏ها جز خزان گیسوان تو نیست. خروشانى دریاى دلم را جز تو آسودگى نیست. ناسوت تو براى آنان كه تو را نیافته‏اند كلبه‏اى است كه جز بر ویرانى آن افزوده نمى‏شود و براى من جز میكده‏ى مینایى با كثرت هفت‏گانه‏ى رؤیاى بهجت‏انگیز تو چیزى نخواهد بود:

 

عشق و لطف و كرم و یار و مى و جام و سبو

 فكر و اندیشه‏ى دل بوده نظر بر مینا

 

شگفتى از آنِ من است. حیرت با من قیام یافته است. هاهوتى دیده‏ام كه ولوله‏اى در آن نیست و براى كسى هلهله‏اى ندارند. كرانه‏ى آن پناه خیره‏ماندگان است:

 

منم تو یا تو هستى من، منم جان یا تویى در تن

 منم من یا تو گشتى من؟ تویى آدم تویى حوّا

 چو هستى از تو پیدا شد كه هستى از تو برپا شد

 تویى خواب و تویى رؤیا، تویى موج و تویى دریا

 



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کسب درآمد با فروش و بازاریابی فایل



فال انبیاء


آیه قرآن تصادفی
زیارت عاشورا
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات